Sign up for WEBzzz to connect with None.
Friends(1)
elahe-mehdi
elahe-m...
About none
  • Status: Other
guestbook()

mojtaba60

شعری بسیار زیبا در وصف خدا
اطلس پيراهن او ، آسمان
نقش روي دامن او ،كهكشان

رعد وبرق شب ، طنين خنده اش
سيل وطوفان ،نعره توفنده اش

آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان ،دوراز زمين

بود ،اما در ميان ما نبود
مهربان وساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم، ازخود ، ازخدا
از زمين ،از آسمان ،ازابرها

زود مي گفتند :اين كار خداست
پرس وجوازكاراو كاري خطاست

هرچه مي پرسي ، جوابش آتش است
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تاشدي نزديك ، دورت مي كند

نيت من ، درنماز و در دعا
ترس بود و وحشت ازخشم خدا

هر چه مي كردم ،همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ ،مثل خنده اي بي حوصله
سخت ، مثل حل صدها مسله

تا كه يك شب دست دردست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر

درميان راه ، در يك روستا
خانه اي ديدم ، خوب وآشنا


زود پرسيدم : پدر، اينجا كجاست ؟
گفت ، اينجا خانه ي خوب خداست!

گفت :اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند

با وضويي ، دست و رويي تازه كرد
با دل خود ، گفتگويي تازه كرد

گفتمش ، پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا ، در زمين ؟

گفت :آري ،خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني

خشم ،نامي از نشانيهاي اوست
حالتي از مهرباني هاي اوست

قهر او از آشتي ، شيرين تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستي را دوست ، معني مي دهد
قهرهم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معني مي دهد

هيچ كس با دشمن خود ، قهر نيست
قهر او هم از نشان دوستیست...

تازه فهميدم خدايم ،اين خداست
اين خداي مهربان وآشناست

دوستي ، از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر

آن خداي پيش از اين را بار برد
نا م او را هم دلم از ياد برد

آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي ، نقش روي آب بود

مي توانم بعد ازاين ، با اين خدا
دوست باشم ، دوست ،پاك وبي ريا

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره ي دل را برايش باز كرد

مي توان درباره ي گل حرف زد
صاف وساده ، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره ، صد هزاران راز گفت

مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد

مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سكوت آواز خواند

مي توان مثل علفها حرف زد
با زباني بي الفبا حرف زد

مي توان درباره ي هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت

مثل اين شعر روان وآشنا :
« پيش از اين ها فكر مي كردم خدا ...»

6 monthys ago

mojtaba60

بعد دیدار تو
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل
شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و سکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یککبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می ایی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

7 monthys ago

s-nima-s

سلام سلام

7 monthys ago

amirshakiba

Salam

7 monthys ago

elahe-mehdi

جمله از این کوتاه تر نمیشود
آخر از این ساده تر نیست

بگو،
بگو که نشاید جسارت گفتنش
همانند سلامی خشک و خالی ست

بگو،
بگو که گفتنش خوشرنگ
همانند گل ِ نقش بسته بر قالی ست
بُروز عشق سخت است
لیک پایانش به خوشحالی ست

دوستت دارم!

7 monthys ago

mehdi-pop

بپرس از قطره باران ها
که از خیزاب ِ ابر و باد ،
بسوی بام ِ تو پرواز می دارند ،
بپرس از برگ های سرخ ـ زرد ِ آن درخت ِ پیر ِ پاییزی،
که از شوق ِ قدم هایت
تن و جان مست ،
رقصان بر زمین از شاخه می بارند ،
بپرس از ماهی ِ تنگ ِ بلورینت
که دور ِ ناگزیر ِ خویش را
صد بار ِ دیگر باز می گردد ،
امید ِ یک تلنگر
به جام ِ آبِ خود دارد
که در سُکرش دمی از رفتن آساید ،
بپرس از کفش هایت بر کران ِ در
که در تاریکی و سرما
کنار یکدگر خاموش
سرود ِ انتظارت بر دهان ِ تنگ ِ خود دارند ،
که امشب تا سحرگاهان ،
من و باران و برگ و کفش و ماهی گردِ هم باشیم .
نفس های تو را در خواب می پاییم .
حریفان جملگی سرمست
تو گویی هر یکی با خویش در نجوا :
نفس هایی چنین زیبا !
بلند و گرم و آهسته
خداوندا !
کدامین گل مشام ِ جانش آکنده ست ؟
به رویای کدامین خاطره خاطر پراکنده ست ؟
بوَد آیا در این رویا
دمی برما
نظرکرده ست ؟
************
سحر نزدیک شد
ای کاش ،
خیال ِ مهربانت رخ نماید
یک نفس از خواب برخیزد.
پری وار و غزلخوانان ،
به مشتاقان ِ دیدارش در آمیزد .
سر ِ دستی از آرامش
به تنگِ ماهی ِ دلتنگ افشاند
به مروارید ِ انگشتان ِ سیمین ساق،
دهان ِ تنگ ِ کفش ِ منتظر را
بر کران ِ در بپوشاند،
سبکباران
درون ِ جامه خوابش نرم ،
ز روی برگ ــ فرش ِ آن درخت ِ پیر ،
خرامان سوی من خیزد .




شبم زندانی ِ اکنون شود شاید ،
غزالی مست ،
شب ِ جادوی چشمش را
به چشم ِ خسته ی بیدار ِ من ریزد .
سحر نزدیک شد
اما
در این خاکستری ِ خیس ،
چه بیرنگ است !
خیالت نیست .....
دلم اندازه ی دنیای من تنگ است .

7 monthys ago

elahe-mehdi

salam mina jon khobi nashnakhtamet mehdi goft ke shoma hastin chera safhat injorie rasti cheshmet roshan azizam

7 monthys ago

elahe-mehdi

درون ِ تب تو را جویم ، نمی دانم چه می گویم
تو را از ماه می بویم ، نمی دانم چه می گویم
شب آمد باز و من خندان به هر سو می دوم گریان
حدیث ِ دل به خون گویم ، نمی دانم چه می گویم .
به گاه ِ گریه می خندم ، در اوج ِ خنده می گریم
از آن سوی ِ جنون پویم ، نمی دانم چه می گویم
دلم در خویش می لرزد ، چو نامت بر زبان لغزد
چه رسوا هر کجا مویم، نمی دانم چه می گویم
شراری بر زبان دارم ، زبانه می کشد از دل
چنان آتش شده خویم ، نمی دانم چه می گویم
دل از این آتش ِ پنهان ، چنان خون ریخت بر دامان
که تفسیده ست از آن رویم ، نمی دانم چه می گویم
چنانت دوست می دارم که گر عا لم به هم ریزد،
قرار از دل نمی شویم ، نمی دانم چه می گویم
کنم پرواز بر یال ِ نگاه ِ ماه ، تا چشمت ،
نگاهی گر کنی سویم ، نمی دانم چه می گویم
صدایم کن ! چو در نامم نهان گشتم ، چه خوش باشد
چو بوسه بر لبت رویم ، نمی دانم چه می گویم
دل بینش به بوی مهربانی هات خو کرده
گلی دیگر نمی بویم ، نمی دانم چه می گویم

7 monthys ago

mehdi-pop

سینه ای آواز در پر داشتم ،
پر گشادم سوی تو برداشتم .
تا چو گل بر تاب ِ گیسویت نهم
بوسه ای بر چشم ِ جادویت دهم
آه ، دیدم آشیان را ریخته
شوق ِ دیدارت به دل آویخته
رفته ای مرغ ِ مهاجر تا کجا ؟
چشم ِ دل می جویدت تا نا کجا
رفته ای دل را به آهی سوختی
شمع ِ خاموش ِ که را افروختی ؟
ز انتظارت لحظه ها را بی قرار ،
می کنم بی خواب ، در مستی شکار ،
تا کدامین لحظه هشیارم کند
مستی ِ چشم ی تو در کارم کند
پیش تر ، زآنکه خزان کوبد پرت ،
پر گشا در سایه ی بام و درت
وه ، اگر بر سوی من در واشود
سایه ات زآنسوی ِ در پیداشود ،
بار ِ دیگر پر کشم بر آسمان
بال در بالت ، بسوی بی کران

7 monthys ago

2khtarak

salam azizam misi ke be man sar zadi

7 monthys ago

none
Pictures ( 0 )
Languages: English | Persian
webzzz WEBzzz.com - cc Content on this site is licensed under a Creative Commons Public Domain License