Sign up for WEBzzz to connect with Ali22ali.
Friends(127)
boysw
boysw
20081983
20081983
pariya_poya
pariya_...
charayer
charayer
ilgar
ilgar
sachli
sachli
garnik
garnik
prinsess1
prinsess1
kajkolah
kajkolah
nil
nil
hilia110
hilia110
tarkhon
tarkhon
narnia
narnia
farnazsport
farnazs...
zzi
zzi
Blog

حدس

1 Comments
10 monthys ago
About ali22ali
و حدس می زنم شبی مرا جواب میکنی و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم و تو به نامدیگری مرا خطاب می کنی چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میکنی به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت که بعد من دوباره دوس...
  • Status: Single
  • Website or blog: http://zahre-eshgh.blogfa.com
  • yahooY! Messenger: jegar_a_s@yahoo.com
  • MSNMSN: 09354463741
  • Favorite music: سنتی
  • Favorite movies: رزمی
  • Favorite books: شعر
  • Right Handed or Left Handed: راست
  • Short or Long Hair: کوتاه
  • Best Clothing Style: معمولی
  • Have you Been in Love: حالا
  • [More about me]
guestbook()

nami60

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست. گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست .گفتمش درمان دردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست .گفتمش يک اندکي تسکين آن .گفت تسکينش همه سوز و فناست

38 hours ago

mosho

سلام
رسم ماآوارگان ترک وفاودوست نیست رسم مادریادلان خشکیدن احساس نیست مامحبت را به نام دوست ارزان میکنیم تاصداقت زنده است ما هم رفاقت می کنیم
قشنگی زندگی به این است که خودت خبرنداشته باشی که یکی داره دعات میکنه
لالالانخواب دنیاخسیسه!واسه کمترکسی خوب مینویسه!یکی لبهاش همیشه غرق خنده است!یکی چشماش توخوابم خیس خیس!!!!

60 days ago

mosho

فرشته هاازامشب صبوی غم می نوشن دوباره اهل جنت پیرهن سیا می پوشن
محرم آمد و ماه عزا شد

مه جانبازی خون خدا شد

جوانمردان عالم را بگویید

دوباره شور عاشورا به پا ش

87 days ago

golij000000n

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!

3 monthys ago

Beach

يک آواز ميتواند لحظه اي را برانگيزد
يک گل ميتواند رويايي را بيدار کند
يک درخت ميتواند آغازگر جنگلي باشد
يک پرنده ميتواند پيام آور بهار باشد
يک لبخند آغازگر دوستي است
يک دست گرفتن ترفيع دهنده ي روح است
يک ستاره ميتواند کشتي را در دريا هدايت کند
يک کلمه ميتواند هدفي را شکل دهد
يک قدم ميبايستي شروع کننده ي يک سفر باشد
يک روح هامان را به اوج ميرساند
يک تبسم بر نو ميدي غلبه ميکند
يک پرتو آفتاب اتاقي را روشن ميند
يک شمع ظلمت را تباه ميسازد
يک قلب ميتواند حقيقت را بشناسد
يک زندگي ميتواند تفاوت را به وجود آورد

3 monthys ago

paeeiz

نمي دانم چرا اين گونه هست؟ وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني اما،دلت بسته به مهر ديگري است. بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري... که دلش پيش تو نيست

3 monthys ago

sara1b

همه هوش و حواسم به تو بود
چتر خوشبختی تو باز نشد
نفسم سخت گرفت
قصه آغاز نشد
*
غم و اندوه تو شد بوته اشک
که می آویخت به دیوار دلم
بگذر از من ، بگذر از این دل دیوانه من
هوسی نیست دگر بر تن بیمار دلم
*
تو که از آه دلت می شکند
تکیه بر این همه ماتم زده ای؟
تکیه بر من که خودم غرق غمم
درو تا درو مرا پرده ماتم زده ای!
*
هر شب از کوچه بن بست غمت می گذرم
تاب دیدار غمت نیست مرا

من همین جا ز غمت می میرم
طاقت اشک به آن چشم ترت نیست مرا
...

4 monthys ago

spv

salam

4 monthys ago

paeeiz

یك بار از دوست ضربه میخوری مثل این میمونه كه با ماشین بهت زده و داغونت كرده ولی وقتی میبخشیش مثل این میمونه كه بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن شه چیزی ازت نمونده

4 monthys ago

spv


ماجرای جالب : زرنگ ترین پیرزن دنیا !
يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکي پيرزن رسيد و مدير عامل با کنجکاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است ، پس انداز کرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي که اين کار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم داريد !
مرد مدير عامل که اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بيست هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت ده صبح با وکيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي کنيم و سپس ببينيم چه کسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت ده صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست کرد که در صورت امکان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل که مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به کجا ختم مي شود ، با لبخندي که بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل کرد .
وکيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل که پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد : من با اين مرد سر يکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدير عامل بزرگترين بانک کانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون کند !


4 monthys ago

ali22ali
Pictures ( 24 )
best pic030 best pic042 2zi4r68
newthin11 newthin07 newthin05
newthin04 myspace04 myspace02
Languages: English | Persian
webzzz WEBzzz.com - cc Content on this site is licensed under a Creative Commons Public Domain License